تبليغاتX
گاهی درد و دل ، گاهی خستگی

گاهی درد و دل ، گاهی خستگی

آواز بادبادک ها


چندان اوج گرفتیم/

که گَردِ باد هم

به قلبهای رقصانمان نمی رسد

نخ به نخ / تا بالا

به ریسمان آسمان کوک می زنیم !

تا سقف پرواز / آواز ما باشد


چندان اوج گرفتیم /

که بی منت آزادی !

                       بی واسطه با خورشید می خندیم

                       بی واسطه با ابر می گرییم


و بلندی دستان شهر

به کوتاهیِ تنهایی ما نمی رسد /

مایی که از کوچه های دیروز

به تکرار بلوغ رسیدیم !

در کوره راه امروز

نوزاد آسمانیم !


+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اسفند1389ساعت 16:55  توسط اسد  | 

دستانم را بگیر


از صمیمیت درخت 

می ترسم !

وقتی پر باری اش را بر سرم آوار می کند

و از سجاده ام !

که با هر بانگی ،  بوی غربت می گیرد.

دستانم را بگیر!

تا نترسم از حماسه کوه

وقتی خرده سنگی ، هستی ام را

به چالش می کشد

و از پیچ جاده !

که از پس دلم شتابان می گذرد.

دستانم را بگیر!

که این خاک به بوی تو

خونین است 

و مرا به صد نیرنگ

به بانگ سرشکسته درخت ، حواله می دهد!


تا دست از این خاک نشسته ام ،

دستان گریزانم را بگیر !


+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 فروردین1389ساعت 16:24  توسط اسد  | 

بیا تا فراموش کنیم


تخم فراموشی

بر دستانم می ریزی

غافل از آنکه این دو شکسته

سالهاست

که از کتف موهبت تو آویزان ست.


شعر نخوانده ازبر می کنی

و نمی دانی که زمزمه من

در آخرین تلاش کوچه

خود را چه ارزان!

به مشتی لبخند

فروخت.


شاید روزگاری ست 

که شعر سوزی سهراب غنیمتی ست

وقتی خواب خفتگان آن امامزاده

از رویای بیداران 

روشن تر ست.



+ نوشته شده در  جمعه 11 دی1388ساعت 1:14  توسط اسد  | 

فرش قرمز


تب رهایی

از پس این پنجره

تا قدمهای کوچه ،

فرشی قرمز به وسعت من دارد.

دریغا...

که آنُ روز.

صدای شلیک 

به ناگاه

رد پایم را از من دور کرد.


+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 23:23  توسط اسد  | 

طاقت بیار


سر  که  بجنبانی 

کودکی ات دستخوش توهم  می شود و 

جوانی ات

آرزویی بر دیوار.

شهر از هیاهویت  پر  است و 

گوش هایت کنار  کوچه 

منتظر.

 

از خستگی ات که بگذرم

شاید

طاقت پیری ات را تاب بیاورم.


+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 21:21  توسط اسد  | 

لاله گون


در یورش شبانه باد

به جرم هم آغوشی با خاک

طبیعتش پر پر شد /

او که از خانه خورشید

سرخی خوش هنگامش را چید 

و بر ما جاری ساخت.

حالا...

سالهاست

که دشت در اعتلایش

یکپارچه خونین است.


+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 20:51  توسط اسد  | 

ساده بگویم...


زندگی اکنونی ست بی مرز

در فرصت میان دو لحظه

نه در تکرار دیروز

نه در غفلت فردا

... همین


+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 12:1  توسط اسد  | 

...


دخترکان بی پرده 

از چوب خط اطمینان باج گیران گذشتند

 تا چند پارگی

 تنها نشانه عفتشان باشد!! 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 0:31  توسط اسد  | 

...


اگر خاک، تقوای آب را باور داشت ! 

هرگز 

درخت

میوه مرگ را به بار نمی نشست.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 0:9  توسط اسد  | 

برام دعا کن

 

رحیم ، بچه ها را  دلداری می داد. هر چی نباشه حداقل ده سالی از همه ما بزرگتر بود . همه از شدت ترس  بهم چسبیده بودیم ودسته جمعی دعایی که حفظ کرده بودیم رامی خواندیم.

  بی اختیار یاد مادرم  افتادم که هر وقت ازش می پرسیدم که معنی

 این میشه ؟! می گفت:" کاری به معنی اش نداشته باش. ولی بدون که

 معجزه میکنه !"

 همه درحال زمزمه بودیم  که صدای فرمانده گروهان دعا را قطع کرد. معلوم شد باید آماده بشیم که چند دقیقه  دیگه عملیات شروع میشه. 

رحیم قرآن کوچکی که تو جیبش بود را درآورد و به عکس مادرش که لای آن بود نگاهی انداخت بوسید و دوباره  توی جیبش گذاشت و سریع از چادر بیرون رفت..

هنوز چند دقیقه ای از شروع عملیات نگذشته بود که  در یک چشم بهم زدن ، سنگرمون با خاک یکسان شد .

فضا غرق در دود غلیظی شد . سینه ام به شدت می سوخت و اطراف را نمی دیدم .

نمی دونم چقدر گذشت ، که کمی حالم بهترشد و حس کردم کسی بالا سرم داره زمزمه میکند. خودمو به سختی تکان دادم و رساندم بالا سرش 

آره خودش بود. رحیم! طفلک داشت جون می داد .بهش نزدیک شدم و دستشو گذاشتم رو سینه ام.      

انگاری از چیزی ترسیده بود. صداش کردم:" رحیم جان ! رحیم !" جوابمو 

 نمی داد. ولی داشت یک چیزی را زمزمه میکرد. سرم و بردم نزدیکش . آروم آروم در, گوشم  گفت :" برام دعا کن ! دعا".   دستپاچه شدم. با صدایی  که به زحمت از گلو بیرون می آمد، داد زدم : کمک کنید! کمک 

اما هیچکسی جواب نداد. انگاری خدا هم آن ورا نبود.

نمی دونستم چکار کنم. هر چی فکر کردم دعام یادم نمی آمد. مثل اینکه هیچ  وقت حفظش نبودم

...

. لحظه ای بعد 

من بودم. ولی رحیم دیگه نبود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 22:9  توسط اسد  |